بعد از شريعتی ...

بيست وششمين ساگرد عروج معلم شهيد.حسينه ارشاد - تهران ۲۹/۳/۱۳۸۲ از ساعت ۱۶ الی ۲۱
*****************************************************
سخنراني دکتر پوران شريعت رضوي، همسر دکتر علي شريعتي در حسينيه ارشاد ۲۹خرداد۸۲



به ياد پير فرزانه، استاد محمد تقي شريعتي، و علي شريعتي همسرم، در اين مکان، که نشاني از خاطره ي جاودان آنهاست، سکوت اعلام ميکنم.
شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا،بر منتهاي مطلب خود کامران شدم.
26 سال از شهادت علي ميگذرد. در اين مدت در مورد او، انديشه ي او و آثارش بسيار نوشته اند. در ايران و همچنين در خارج. در همه ي کشورها و به همه ي زبانها. مردم ما، و همچنين نسل جوان ما، هيچگاه از او رو بر نگردانده و ياد و راه او هميشه و همه جا هست و امروز بعد از اين بيست و شش سال ميبينيم که مراسم سالگرد هجرت او در 26 ارديبهشت، شهادت او در29 در خرداد، و چند سالي هم هست که تولد او در 2 آذر بهانه اي شده براي ياد آوري او. در همه ي دانشکده ها، شهرها و شهرستانها مراسم سالگرد و بزرگداشت برپاست. و اينها همه براي ما، به عنوان خانواده ي او چقدر مايه ي دلگرميست و افتخار. ياد آن ايام مي افتم و روز به روز بيشتر اميدوار ميشوم که اين مردم، علي رغم همه ي شرايط و همه ي سمپاشي ها، چهره هاي صادق و دلسوز خودشان را باز ميشناسند و يادشان را گرامي ميدارند. و ما اين را امروز مي بينيم که دانشجويان تحت چه شرايطي و به قيمت کتک خوردن ها و در گيريها باز هم اين مراسم را بجا مي آورند.
اما من، امروز ميخواهم نه از افکار شريعتي و نه از خود او که از « پس از شريعتي» سخن بگويم. از آنچه که در کتابها نيست. من ميخواهم نه از تاريخ مذکر، بلکه از تاريخ مونث صحبت کنم. از تجربه ي خودم در اين بيست و شش سال زندگي پس از شريعتي. به عنوان همسر او. به عنوان يک زن. يک مادر. ما امروز به عنوان يک تدريس عملي ديديم، که جمعيت براي آقايان يوسفي اشکوري، رضا عليجاني، تقي رحماني و هدي صابر، تا چه حد ابراز احساسات کرد ولي هيچکس خبردار نشد که همسران آنها در اين مدت چه کشيدند و چه ميکشند. جنگ شد و هزاران هزار نفر کشته شدند و هيچکس خبردار نشد که افرادي همچون خانم جريري که سالهاي زياد از سرنوشت همسر اسيرش بي خبر بود و تنها مدت زمان کوتاهيست که جسد همسرش را به ايران برگرداندند، چه کشيدند.
نخست به عنوان همسر او، در اين بيست و شش سال غيبت شريعتي.
سال اول انقلاب بود و من، همسر شخصيتي که به عنوان معلم انقلاب شناخته شده بود. همسر يک نويسنده ي متعهد سياسي. نويسنده اي که در شرايط اختناق، خفقان، دربدري، اختفا زندگي ميکرد و مي نوشت. و مدام مينوشت. هزاران هزار صفحه نوشته هاي پراکنده. در خانه ي اقوام. دوستان. در خارج. لابلاي کتابها. زير تشک خانه، يا پنهان شده در ميان اسباب خانه. چرا که هر دم خطر اين بود که ساواک به منزل ما بريزد و همه ي نوشته ها را با خود ببرد. اولين وظيفه ي من به عنوان همسر يک نويسنده، اين بود که اين نوشته ها را جمع آوري کنم. همه را از هر کجايي که سراغ دارم پيدا کنم. جمع و جور کنم و به شکل مجموعه آثاري انتشار دهم. تا گم نشود. تحريف نشود. بماند و بعدها بتوان به آنها مراجعه کرد. اين وصيت علي به من بود. و اولين وظيفه اي که بعد از شهادت او براي خودم تعيين کردم.
سال اول انقلاب بود. پيش از اين، انتشار مجموعه آثار دکتر در خارج، به همت برخي از دوستداران او آغاز شده بود، خصوصا دوستان حسينيه ارشاد، آقاي ميناچي و برخي ديگر، اما خيلي زود برخي از آنها که اينکار را شروع کرده بودند، به سياست کشيده شدند و آثار شريعتي را که در آشفته بازار سياست ديگر سودي نداشت، رها کردند. من و احسان در آن شرايط، از شاگردان و دوستداران شريعتي که به ضرورت چنين کاري پي برده بودند دعوت به همکاري کرديم و دفتري بوجود آورديم، به عنوان دفتر مجموعه آثار که هدف اصلي اش را انتشار کل آثار شريعتي قرار داده بود. شهيد مجيد شريف، نويسنده و مترجم اين کشور، يکي از اين افراد بود و در اينجا لازم ميدانم که ياد و خاطره ي او را زنده کنم.
اينکار با سختي و عدم امکانات بسيار مواجه بود. ما دفتر دستکي نداشتيم. سرمايه ي کلان ي نداشتيم. هيچ قدرت و نهاد دولتي اي پشت ما نبود و در واقع با هيچ شروع کرديم و انگيزه و اعتقادمان به ضرورت چنين کاري پشتوانه ي حرکت ما بود. امروز بعد از اين بيست و شش سال ميتوانم با رضايت تمام بگويم که اکثر نوشته هاي دکتر، اعم از دستنوشته ها تا نوارهاي سخنراني و نامه ها، به چاپ رسيده اند و در دسترس خوانندگان شريعتي ست و هنوز هم ما در جستجوي مطالب پراکنده ي وي در نشريات آن سالها هستيم و قصد داريم مقالات ايران آزاد، نامه ي پارسي، و برخي از ترجمه ها که به چاپ نرسيده اند را گرداوري کنيم و انتشار دهيم تا به ياري خدا، کار من در اين خصوص به پايان برسد و با وجدان آسوده و رضايت کامل بتوانم بگويم که توانستم با کمک دوستداران صادق علي، همه ي آثار او را به دست خوانندگان مشتاقش بسپارم. شايد شما ندانيد که تشيع علوي و تشيع صفوي علي، در سالهاي 60 بيش از صد هزار تيراژ داشت.
دوم به عنوان مادر: از همان آغاز زندگي با علي، با اولين تجربه ي مادر شدنم، مشکلات ما شروع شد. علي شاگرد اول دانشگاه شد و به فرانسه رفت و در آنجا مدام درگير فعاليتهايش در کنفدراسيون و جبهه ي ملي بود. آقاي توسلي در اينجا حضور دارند و شاهد اين تلاشها بودند. در بازگشتمان به ايران، علي دستگير شد و به زندان افتاد و من با سه فرزند کوچک، تنها ماندم. در تمام اين دوران ميتوانم بگويم که علي تنها در مقاطعي کوتاه، خصوصا بعد از آزادي اش از زندان در سال 1354 و خانه نشين شدنش، پدري کرد. با بچه ها صحبت ميکرد و مي کوشيد با دنياي آنها رابطه بر قرار کند. در نامه اش به احسان و هم وصيتش، خود به اين نکته توجه دارد و مينويسد که من مطمئنم که فرزندانم بعدها خواهند فهميد که چرا پدر خوبي نبوده ام.
با هجرت علي به خارج، آخرين سفر او، در آن سالهاي سخت، سالهاي پس از زندان، سالهايي که خانه نشين بود و مدام تحت کنترل ساواک و هر لحظه خطر ترور وي وجود داشت، و به قول علي، که نوشته بود، ترسم از مردن نيست، از نفله شدن است،... ما هم تصميم به خروج از کشور گرفتيم. فکر ميکردم که با خروج ما از کشور، ميتوانيم بالاخره يک دوره اي زندگي آرام خانوادگي داشته باشيم. اما سرنوشت ما به گونه ي ديگري بود. احسان را در سال 55 به آمريکا فرستاديم تا از تور ساواک در امان بماند و علي هم در 26 ارديبهشت از ايران خارج شد و ما در 28 خرداد عزم خروج کرديم. در همان فرودگاه جلوي خروج مرا با دختر کوچکم مونا که در پاسپورت من بود را گرفتند و دو دختر 13 و 14 ساله ام، سوسن و سارا، در حاليکه با چشماني گريان، هر گونه رابطه اي را با من که در اين طرف مرز ايستاده بوديم، انکار ميکردند، به انگليس رفتند. همان شب، شب شهادت علي بود.
من تنها با مونا در ايران بودم. دو دختر کوچکم در انگليس و پسر 18 ساله ام تنها در آمريکا. در آن شرايطي که ساواک از طرفي ميخواست از اين ماجرا بهره برداري کند و به قول علي، من و مونا در چنگال ديو سياه اسير بوديم و فرزندانم پراکنده بودند، بايد هم در مورد محل انتقال و دفن همسرم و هم سرنوشت فرزندانم تصميم مي گرفتم. نتيجه اش را شما ميدانيد.
بر خلاف آنچه که در ايران مطرح شد، علي کالبد شکافي نشد و شرايط و علت مرگ همچنان مجهول ماند و کاملا مشکوک به نظر ميرسيد. در آن شرايط ما، براي جلوگيري از سوء استفاده هاي احتمالي رژيم شاه، به پيشنهاد دوستان مطلع از جريانات سياسي، علي به ايران منتقل نشد و در سوريه، در جوار حضرت زينب به امانت سپرده شد و امام موسي صدر در سوريه، بر ميت همسرم نماز گذارد و به همراهي ايشان و شهيد چمران، در لبنان اولين مراسم سالگرد علي، با حضور ياسر عرفات، برگزار شد. در اينجا لازم ميدانم که ياد و خاطره ي آقاي موسي صدر و مصطفي چمران را نيز زنده کنم و گرامي بدارم.
و بالاخره من مانده بودم و چهار فرزندم. ناگزير شدم سه فرزندم را به فرانسه ببرم و در آنجا تنها بگذارم چرا که در صورت مهاجرت، ما تبديل ميشديم به يک خانواده ي مهاجر فراري. اينبود که پس از طي مراسم و تدارکات زندگي فرزندانم در آنجا، با دختر کوچکم به ايران بازگشتم.
دو سال بعد انقلاب شد و بازگشت همه به ايران. ولي اين پايان ماجرا نبود. باز هم، بعد از دو سال، شرايط بحران زده و سياست زده ي جامعه ي ما، مرا ناگزير کرد که باز از سه فرزندم جدا شوم و آنها براي حفظ جان و تضمين آزادي و آينده شان به خارج رفتند و مرا سالها، هشت سال تمام، از رفتن و ديدن آنها محروم کردند. ممنوع الخروج شدم و در همينجا ياد استاد رضا اصفهاني را زنده ميکنم که در گره گشايي از کار و رفع اين ممنوعيت پيش قدم شدند.
علي در يکي از نوارهايي که براي احسان پر کرده بود، شعري از سو شييه، شاعر صد سال پيش چيني نقل ميکند:
« مردم را در زندگي آرزو، پسري فرزانه است. من با فرزانگي در زندگي درمانده بودم. اينست که آرزويم آنست که فرزندم احمق باشد. احمق باشد تا بتواند به برترين مقام نائل آيد!»
من امروز که به اين گذشته و به عنوان يک مادر فکر ميکنم، تنها شاديم اينست که فرزندانم احمق بار نيامده اند. تمام تلاش من در اينمدت اين بود که فرزندانم مستقل باشند و بتوانند به ميراث پدر که به گفته ي خودش، فقر، کتاب و آزادگي بود، پايبند باشند. [ البته من شخصا با فقر موافق نبودم! ]. مستقل ماندن فرزندانم از همه چيز و همه کس، تا بتوانند بي حضور مادر و پدر، با تکيه به سرمايه ي ما به عنوان دو معلم اين مملکت، که يک عمر را با شرافت و تعهد به مردم گذرانده ايم، رشد کنند و خود را همواره مديون مردم بدانند و خدمتگزار آنها.
و سپس به عنوان يک زن، در جامعه ي مردسالار ما. که تنها بايد خودش، خودش را اثبات کند، حق انساني خودش را بگيرد، مسئوليت يک خانواده را بپذيرد و اينهمه حتي در زمانيکه علي حضور داشت. از همان آغاز زندگييم.
برادرم، آذر شريعت رضوي، شهيد روز دانشجو، 16 آذر، در دوراني که يک دانش آموز دبيرستاني بودم، در صحن دانشگاه بدست پليس شاه کشته شد و از همانجا با سياست آشنا شدم. به دانشگاه مشهد رفتم، با علي آشنا شدم و بعد فرانسه و دکتري ادبيات در سوربون. با اينحال نتوانستم در دانشگاه تدريس کنم. براي تدريس بايد اصرار ميکردم، پا فشاري ميکردم، اعتراض ميکردم و پي گيري، چرا که خواهر آذر شريعت رضوي بودم، متعلق به يک خانواده ي سياسي و اينبود که مدام بر سر استخدامم کارشکني کردند. من در آنزمان مادر سه فرزند بودم و مسئوليتم را در جاي ديگري ميجستم. اينبود که پس از استخدام علي در دانشکده ي ادبيات، من به معلمي در دبيرستان بسنده کردم که سبک تر بود و امکان سرپرستي بچه ها را به من بيشتر ميداد. من مسئوليت يک خانواده ي سياسي را بعهده داشتم. خانواده اي که مدام تحت فشار دولت، ساواک و پيگرد پليس بود. هر لحظه امکان داشت که حقوق ما را ساواک مصادره کند. ما همه ي سرمايه مان را به ناگزير به اسم بچه هاي صغيرمان ميکرديم تا از مصادره ي دولت در امان باشيم.
و بعد موقعيت من به عنوان يک زن که شوهرش زنداني ست. مدام جلو درب زندانها در جستجوي همسر بودم. به ملاقات هميرم علي در زندان کميته ي شهرباني مي رفتم.
به عنوان يک زن متعلق به خانواده اي سياسي، به ملاقات پدر شوهرم، استاد محمد تقي شريعتي که در همان سالها در زندان قصر زنداني بودند. به ملاقات پسر برادرم که درزندان اوين اسير بود. به ملاقات برادرم که به گروگان گرفته بودند، در زندان قصر. و در همين حال ناگزير بودم که روحيه ي خودم را براي بچه ها حفظ کنم. نگذارم که کودکي آنها به تاراج سياست رود. در فکر آينده شان باشم.
پس از شهادت علي، مسئوليت چاپ آثار شوهرم را به عهده داشتم و ديگر وظايفي که او، در خصوص کمک به بچه هاي ده، در مزينان و کاهک، اداره ي صندوقي که علي به ياد مادرش در کاهک بوجود آورده بود، صندوق فاطمه ي زهرا، به من سپرده بود.
از يک طرف مي بايست به جمع آوري آثار شوهرم بپردازم، مدام براي کسب جواز نشر، براي چاپ صحيح آثار، براي پخش وسيع و درست اين آثار، با ناشر و چاپخانه و وزارتخانه درگير باشم. و از سوي ديگر، وظايف و مسئوليتهاي انساني خودم. وظايفي که من براي خودم قائل بودم. در اوائل انقلاب، به کمک جمعي از دوستان به مدرسه سازي پرداختيم و هفت مدرسه در مناطق محروم ايران ساختيم. در اين دوره، من در آموزش و پرورش مشغول به خدمت بودم که به بهانه ي اينکه شما دکتري داريد و ما به دکتر احتياج نداريم، مرا در اختيار بخش گذاشتند و بعد از چند سال بازنشسته ام کردند. باز هم، همچون هميشه، درگيريهاي سياسي. سياست که دست از سرم برنميداشت و تعقيبم ميکرد. سياستي که از آن نفرت داشتم و با اينحال از آن گريزي هم نداشتم.
در اين ماجراي زندگي، خشن شدم، يادگرفتم که براي کسب حق خودمان، بايد اصرار کنم. پرخاش کنم. مراقب باشم. تا سرم کلاه نرود. تا حق فرزندانم ضايع نشود. دوستان و دشمنان را شناختم. آنها که به مصلحت نزديک شدند و با ترفندهاي گوناگون سياسي، دوري گزيدند و هم چنين دوستي هاي پايداري که رنگ زمانه و رياي مصلحت را نمي پذيرفت. چهره هاي بي نام و نشاني که مرا در عشقشان به علي و وفاداريشان در دوستي، شگفت زده کردند.
***
دوستان! امروز باز سالگرد شهادت علي شريعتي همسر من است. و من پس از اينهمه سال تنهايي، اين کوله بار تجربه هاي تلخ ، باز هم مي بينم که در اين بيست و شش سال، ما تنها نبوده ايم. علي تنها نبوده است و اين مجلس، و همه ي مجالسي که در اين سالها برگزار شده، نماد آن است که مردم، عليرغم مصلحت زمانه و سياست روز، چهره هاي صادق خود را باز مي شناسند و فراموش نمي کنند. و سرنوشت من، سرنوشت بسياري از زنان اين ملت است. زناني که اسمشان شايد در کتابها نباشد، در تاريخ نماند، در تقويم ها نشاني نداشته باشند اما، در زندگي و در جان همه ي لحظاتي که تاريخ ما را مي سازند، حضور دارند. و تاريخ مذکر ما بي حضورشان عقيم مي ماند!   

نویسنده : AmirRH ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٢
تگ ها :

...آخرين وصيتم


و آخرین وصیتم به نسل جوانی که وابسته آنم و از آن میان بخصوص روشنفکران و از این میان بالخص شاگردانم که : « هیچ وقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی توانسته اند به سادگی مقامات حساس و موفقیتهای سنگین بدست آورند، اما آنچه را در این معامله ازدست می دهند بسیار گرانبهاتر از آن چیزیست که به دست که: - شرافت مرد همچون بکارت یک زن است،اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش نمی کند. - »
و دیگر اینکه نخستین رسالت ما کشف بزرگترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم وآن « متن مردم » است و پیش از آنکه به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم. ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد برده ایم و این بیگانگی قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاشهای ماست و آخرین سخنم به آنها که بنام روشنفکری ، گرایش مذهبی مرا نشناخته و قالبی می کوبیدند که :
« دین » چو منی گزاف و آسان نبود « روشن » تر از ایمان من ایمان نبود
در دهر چو من یکی و آن هم « مومن » پس در همه دهر یک « بی ایمان » نبود
ایمن در دل من عبارت است از آن سیر صعودی ای است که پس از رسیدن به بام عدالت اقتصادی، به معنای کلمه و آزادی انسانی ، به معنای غیر بورژوازی اصطلاح ، در زندگی آدمی آغاز می شود.


م آثار ۱ [ با مخاطبهای آشنا ]- ص ۲۴۵و۲۴۶   

نویسنده : AmirRH ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٢
تگ ها :

سروده ای در غربت - از ته دل - .

شعری که پدر بزرگ عزیز و مرحومم حاج حسن آقا حدود ۴۰سال پیش هنگامی که در دیار فرنگ در بستر بیماری گرفتار بودند سرودند.

کشتی شکسته طوفان زده مرا

قدرت ساحل نشستن ندارد خدا

صد در نودنه خطر هست مرا

اگر لطف تو نباشد نجات خدا

گر خواست رضای تو همین است

جان دادن غربت خوش است مرا خدا

گرچه دیدار عزیزانم آرزوست مرا

لاکن رضای تو مقدم است مرا خدا

جز بخشیدگی عفو گناهانم

خواسته بزرگ نیست مرا خدا


استجبلکم تو یادم کردی

امید قبول است مرا خدا

پنجاه سال یا رحیم گفته ام

مایوس ز رحمت تو نبوده ام خدا

امیدواری به رحمت تو

سرمایه بزرگ است مرا خدا
  

نویسنده : AmirRH ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٢
تگ ها :

استبداد روحانی!


...« استبداد روحاني », سنگين ترين و زيان آورترين انواع استبدادها در تاريخ بشر است.... در برابر چنین رژیم مذهبی یی طبیعتا روشنفکران ,آزاداندیش برای نجات علم و مردم « تفکیک دین از سیاست » را مطرح می کنند.تفکیک دین از سیاست روشنفکران ,آزاداندیخواهان, متفکران فیلسوف, دانشمندان ,نویسندگان ,هنرمندان و حتی توده های مردم را از تسلط سیاسی و اجتماعی دستگاه خشن و متعصب کلیسا ( استبداد روحانی حاکم وقت ) که در همه امور زندگی حتی در ذوق و زیباشناسی و هنر دخالت می کرد و جامعه را به اختناقی مرگبار دچار کرده بود و صدها قید و بند و فالب برسرعقل و ابتکار بوجود آورده بود یکباره رها می کرد......


م آثار 4 [ بازگشت به خویشتن ] - ص 263و۲۶۴   

نویسنده : AmirRH ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٢
تگ ها :

« زندگی »


...معلم می گفت : تعریف زندگی در اسلام ، در تشیع : « ان الحیوه عقیده و جهاد » است. انسان مسلمان ، زندگی کردنش آب و نانی که حیاتش از آن تغذیه می کند و می نوشد ، عقیده و جهاد در راه عقیده است.
مرتجع می گفت : آری ، اما این محمد و علی و حسین اند که می توانند چنین زندگی ای را برای خویش بسازند، و این چنین زنده بمانند.
متجدد می گفت : اینها اتو پیاگری است ، خیال است، ایده الیسم مطلق است. ... .یک جوان ، امروز نمی تواند ساختمان وجودیش را بر اساس ارزشهای مطلق اخلاقی ، براثر آرمانهایی که ما در قهرمانان و رب النوعها می ستائیم بسازد و تمام شصت ، هفتاد کیلو تنش ، سراپا عشق ، طاعت ، خلوص و فدا شدن برای ایمان باشد ، چنین چیزی ممکن نیست.
معلم می گفت : ممکن است . می تونی . عملی است . قابل پیاده شدن است.


[ حسن و محبوبه ] - ص ۱۴و۱۵   

نویسنده : AmirRH ; ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ خرداد ،۱۳۸٢
تگ ها :

معنی « همسر» ( قابل توجه .... )


.....هرگز!. روح هاي اندك و بي سرمايه اي اند كه در بي دردي به ابتذال مي كشند؛ عشق هاي مزاجي اند كه در وصال مي ميرند. در پيري مي پژمرند... .
....اما روح هاي بزرگ نيرومند؛ كه خالق اند و هنرمند ، روح هايي كه امانتدار خدايند و همانند خدا و مسجود ملائک...اينان در نيل در وصال ، در كام ، به ركود نمي افتند ، نمي پوسند ، عفونت نمي گيرند... دو روح ثروتمند و هنرمند براي هميشه هم را استخراج مي كنند ، هم را مي سازند... و اين خود يك زندگي كردن است ! و آندو [ علی و فاطمه ] چنين مي زيستند! ؛ در يكديگر دم مي زدند، در يك ديگر سفر مي كردند، در يكديگر مي گريستند... .

هريك آينه ديگري شده بود ، كه هر كدام ديگري را مي نوشت،
كه هر يك روح ديگري ، همسر دیگری شده بود!
هر كدام ديگري را مي ساخت ،كه هر يك موم دست ديگري شده بود!
هر كدام ديگري را مي سرود ،كه هر يك شعر ديگري شده بود!
هر كدام ديگري را مي پرورد ،كه هر يك خيال ديگري ، خاطره ديگري و آرزوي ديگري شده بود!.....


معلم شهيد دکتر شريعتی ( با تصرف )   

نویسنده : AmirRH ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٢
تگ ها :