وداع با رمضان

 

براي مردان خدا، هيچ وداعي جانسوزتر از وداع رمضان  نيست

السلام عليك يا شهر الله الاكبر و يا عيد اوليائه. السلام عليك يا اكبر مصحوب من الاوقات.

خداحافظ ای ماه خوب خدا

..سلام بر تو اي كريم‌ترين هم‌نشين از ميان زمان‌ها و وقت‌ها، سلام بر تو كه اوقات تو در بهترين ماه خداوند قرار گرفته است، سلام بر تو، بر تو كه وقتي مي‌رسي دل‌هامان شاد مي‌شود و چون مي‌روي غم و اندوه عالم بر دل‌هامان مي‌نشيند. سلام بر تويي كه در نزد تو دل‌هامان نرم و خوش‌خو مي‌شود و گناهانمان اندك، سلام بر تويي كه در مبارزه با شيطان ما را ياري دادي و راه‌هاي احسان و نيكوكاري را بر ما گشودي...

...سلام بر تو كه قبل از آمدن انتظارت را داشتيم، هم‌اكنون نيز كه مى‌خواهى بروى ما را غمگين كرده‌اى...

...سلام بر مهمان گرانقدرى كه به بركت تو خدا بسيارى از بلاها را از ما برداشت و بسيارى از بركات را به ما عطا كرد (درحقيقت ما مهمان تو بوديم نه تو مهمان ما)...

...پروردگارا، عمر ما را تا ماه مبارك آينده طولانى فرما و هنگامى كه ما را به سال آينده رساندى، كمك كن تا آنچه در خور و شايسته توست، عبادت كرده و آنچه سزاوار توست، طاعت كنيم...

... پروردگارا، هجران ماه مبارك را كه مصيبت ماست براى ما در روز عيد فطر با بركت جبران فرما...

عاشقان عیدتان مبارک

 

فرازهايی از دعاى چهل و پنجم صحيفه‌ي سجاديه

  
نویسنده : AmirRH ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٤
تگ ها :

.: علی :.

یا علی

...بنابراين ما يک ملت « دوستدار علی » هستيم نه « شيعه علی »! چرا که شيعه علی - همچنان که گفتيم - علی وار بودن .علی وار انديشيدن . علی وار احساس کردن . در برابر جامعه علی وار مسوليت احساس کردن و انجام دادن و در برابر خدا و خلق علی وار زيستن .علی وار پرستيدن و علی وار خدمت کردن است.

 یکی از ابعاد بسیار با شکوه و آموزنده زندگی علی , رفتار علی با دشمنان اوست . درسی که باید از جبهه دشمنان علی آمو خت  و چه درس بزرگ و عمیق و آگاه کننده ای !سه جبهه در مقابل علی وجو دارد :

قاسطین: کسانی که آشکارا ستمکار و دشمن آزادی , حقوق مردم,   زور پرست,  منفعت طلب , متجاوز ومستبدند.

 مارقین: کسانی که در اثر اشتباه  ,کج فهمی , تعصب  ,غرض شخصی و خود خواهی ... از راه دین خارج می شوند و با حق به دشمنی آغاز می کنند. آلت فعل دشمن می شوند و مزدور بی مزد و مغرض بی غرض اند از مسیر حقیقت کنار می روند در عین حال  خیال می کنند که در جبهه حق اند و درست فکر می کنند و درست عمل می کنند.

ناکثین : تمام دوستان و همرزمان و هم ایمانان نیمه راهی هستند که درو سط راه از پشت خنجر می زنند...."

علی يک درس بزرگ و شگفت ديگر نيز بما می دهد : و اين درس غير از درسی است که مثلا علی کار توليدی می کند کار اقتصادی می کند ...

. درس ديگری است که ورای اينها که علی به ما آموخته است و آم اين که : « در برابر دشمن در برابر مخالف و در برابر جبهه ای که روياروی انسان ايستاده است بايد چگونه رفتار کرد.»

م آثار  ۲۶ -  ص۱۵۴

 

  
نویسنده : AmirRH ; ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ،۱۳۸٤
تگ ها :

اينجا شهر علي است....

اين آرامگاه علي است؟ همان مردي که هر روز به نامش قسم مي خوريم و از او کمک مي خواهيم؛ همان که نامش بر روي فرزندانمان نهاده شده است؟ همان که هنگام ناتواني، با آوردن نامش از او قدرت مي گيريم؟ همان که عامل حرکت تاريخ شيعه است؟

 همان که بخش وسيعي از ادبيات و فرهنگ ما با او و نامش و شيوه زيستنش پيوند خورده است؟ همان که براي بسياري از ايرانيان و شيعيان مظهر عدالت و نيکي و راستي است؟ همان که بارها و بارها برايش گريسته ايم؟ همان که در شهادت مظلومانه اش هزارن سال شيعيان قرآن برسر گرفته اند و اشک ريخته اند؟ همان که همواره براي ايرانيان مظهر پاکي و پاکدامني است؟ همان که بسياري از فرط دوست داشتنش او را تا سرحد خدايي بالا برده اند و تا پاي مرگ نيز بر همين اعتقاد بوده اند؟ همان که دشمنانش نيز عدالت او را نتوانسته اند که پنهان کنند؟ همان که قاتل خود را هم نخواست به مجازاتي بيش از عدالت محکوم کند؟ همان که مردمان طاقت عدالتش را نداشتند و زورمندان و ثروتمندان و متعصبان ديني دشمنانش بودند؟ همان که سرانجام توسط متعصبان احمق و تحريک ثروتمندان و قدرتمندان به شهادت رسيد؟ همان که بسياري از مردمان ما تا دم مرگ بزرگترين آرزويشان زيارت مزارش است و تا پاي مرگ، عاشقانه دوستش دارند؟ همان که بي ايمان ترين بي ايمان ها نيز ارادت خود را به او به عنوان مظهر عدالت و شرافت نتوانستند از دست بدهند؟ و اينک مي بينم و مي بيني که در اينجا ديگر علي فقط يک امام نيست، فقط يک حاکم ديني نيست، او اسطوره اي است فراتر از تاريخ و حتي دين که براي بسياري از مردم ايران يادآور خوبي و پاکي و عدل است. حالا باورم نمي شود که به سرزمينش آمده باشم و در شهري که در قدم به قدم آن جاي پاي اوست راه بروم. اينجا نجف است، شهر علي و مقر حکومت عدالت.

زمين نجف حس غريبي دارد، شهر نجف نيز در چنين حال و هوايي است، شهر که نه، گويي اين خاک و اين زمين سرگذشتي جز تمام سرزمين عراق دارد. وقتي از بغداد به نجف مي آيي، از نقطه اي در حد فاصل اين دو، در جايي از بين النهرين، حال زمين عوض مي شود، گونه اي ديگر مي شود؛ گونه اي متفاوت با ديگر جغرافياي اين سرزمين بي رحم.

ضريح چشمهايت

همراه با جماعتي ديگر از ايرانيان مي رويم براي زيارت حرم علي ابن ابيطالب. حرم خلوت است. مي نشينم لابلاي جماعتي از ايرانيان و عرب هايي که براي زيارت آمده اند. کسي شروع مي کند به خواندن، دعايي مي خواند، صدايش از خواندن دعا با لحن عرب، آرام آرام به آهنگ تبديل مي شود و بتدريج مي شود نوحه و مويه، ديگر کلمات نيست که شنيده مي شود، مويه اي است که انگار از صدها سال پيش از دل زمين بلند مي شود و در تمام سطح حرم پخش مي شود. اصراري به شنيدن کلمات ندارم، که چه بشود؟ من که براي زيارت نيامده ام، شايد هم براي زيارت آمده ام، براي يک ديدار، ديداري که براي ثوابش نيست. من و ثواب؟ اگر بخواهند به محاسبه ام بکشند آنقدر گناه کرده ام که زيارت هزار خدا هم جوابش را نمي دهد، و تازه! مگر من قصد پاک شدن دارم؟ سر خودت را کلاه نگذار! آمدي ديداري بکني و در معرض او قرار بگيري و در محضر او باشي. به خودم فکر مي کنم و به تمام دفعاتي که به علي[ع] فکر کرده ام و با او نشسته ام و برخاسته ام. به تمام بارهايي که از او چيزي خواسته ام و پاسخم را داده است و يا پاسخم را نداده است. به تمام آن يک ماهي فکر مي کنم که کلمه به کلمه و با دقت امام علي[ع] عبدالفتاح عبدالمقصود را خواندم و لابلاي کلمات شاعرانه آن عرب شعرشناس معرفت دان غرق شدم و به زيباترين شکل چهره علي[ع] را در نوشته او ديدم. به همه آنهايي فکر مي کنم که نام علي در کلمات شان جز به احترام نمي رود. به دوستاني فکر مي کنم که وقتي به آنها گفتم به عراق مي روم و به نجف و کوفه و کربلا، گفتند: تو؟ تو مي خواهي به نجف بروي؟ چنان گفتند انگار که علي و خدايش انگار ملک طلق آنان است. به تمام روزهايي فکر کردم که شبهاي نوزدهم و بيست و يکم ماه رمضان يک بار ديگر داستان شهادت علي را شنيده بودم و تمام ماجرا را براي چندمين بار در ذهنم مرور کرده بودم. بالاخره ما هم که خداي را و علي را به گونه اي ديگر مي فهميم از اين وجود سهمي داريم، خداي را سپاس مي گويم که درباني درگاهش را اين متعصبين بي عقل برعهده ندارند و هرکسي مي تواند که به تنهايي هر چه مي خواهد با خدا بگويد. سري بالا مي کنم، همه چيز درست است. نوري سبز در آسمان است در فاصله اي کوتاه با من که حرم امام علي[ع] را گواهي مي کند. شيطنتي تمام ذهنم را فرامي گيرد، ديديد! من مساله دار مشکوک بي دين آمدم اينجا و شما که سينه چاک مي داديد نيامديد؟ لابد امام خودش خواسته است.

 علي تنهاست...

صدايي نرم در ميان جمعيت مي پيچد، چيزي شبيه مويه، چيزي شبيه مرثيه، چيزي شبيه دعا، چيزي مانند نجوا، آدم ها را نگاه مي کنم و شانه هاي شان را که تکان مي خورد، گويي که جز با گريستن راهي براي سخن گفتن وجود ندارد، بعضي آرام تر هستند و خوددارتر و برخي بي خود و رها. نيم ساعتي مي گذرد. نمي فهمم چه مي خوانند و خود نيز نمي دانم که چه مي گويم. دائما به ياد دکتر شريعتي هستم و "علي تنهاست" شريعتي در ذهنم به ياد مي آيد. برمي خيزم، مي خواهم داخل حرم بروم، اما مي ترسم، ترسي غريب. جرات وارد شدن به حرم را ندارم. مي ترسم، مثل بچه کوچکي که اشتباهي بزرگ کرده است و حالا جرات نمي کند جلوي بزرگترش ظاهر بشود. جرات بازگشت به خانه را ندارد. از تنبيه پدرش مي ترسد، نه، از تنبيه نمي ترسد؛ از اين مي ترسد که پدرش دعوا کند، نمي دانم، شايد هم از دعوا نمي ترسد، از بي اعتنايي مي ترسد. دعوا خوب است، نفرتي است نشانه عشق، اما بي اعتنايي چه؟ بي اعتنايي از همه چيز تلخ تر است. نفرت نشانه عشق است، اما بي اعتنايي نشانه رها کردن است. آيا ممکن است علي مرا رها کرده باشد؟ کمي فکر مي کنم. بايد داخل حرم بروم، بايد به خانه برگردم. من که کاري نکردم. برخوردش با من چگونه خواهد بود؟ من مطمئنم که مرا مي شناسد. مطمئنم که به يادم مي آورد و بي اعتنايي نمي کند. مگر او همان نيست که علي است که آلئا ست که جبتر است، همه جا بوده است و همه چيز را مي داند. خودش گفته است، خودش در همان خطبه اش گفت زماني که بر مردم خشم گرفت و خواست که خود را به آنان بشناساند، به مردماني که بي معرفت بودند. حالا مي دانم که او مرا خوب مي شناسد. بالاخره دل به دريا مي زنم. ترجيح مي دهم لحظه اي سنگ شوم تا عمري در ترديد بمانم. کفشها را به کفشدار مي سپارم و وارد مي شوم. زانوانم از ترس مي لرزد. جرات نمي کنم وارد بشوم. مي شود شمشير تيز عدالت را ديد که سخت برنده است، اما پايم که به کف مرمر حرم مي رسد يکباره يخ مي زنم و آرام مي شوم. خودم را گوشه اي مي کشانم و پنهان مي شوم، مي ايستم به نماز، اينطور بهتر است، اينطوري که در نماز مرا ببيند رحمش مي آيد و چيزي نمي گويد. بالاخره سيد هم که هستيم، کلي پارتي داريم، تازه من که ضايع بشوم به ضرر خودش هم تمام مي شود. تا بيايد ثابت کند من سيد تقلبي هستم کلي طول مي کشد. خودم را در نماز غرق مي کنم، حال خوبي دارم، حالي غريب که مي دانم هرگز در زندگي ام تکرار نخواهد شد.

خداي شما و خداي ما

به فکر آنهايي هستم که خداوند را سالهاست جزو املاک شخصي خودشان ثبت کرده اند. آنها که مشخصات سياسي و اخلاقي خود يا دوستان شان يا حزب و تشکيلات شان را به خدا وصل مي کنند و همان را شرايط ايمان مي دانند. کي از شر اين آدم ها راحت مي شويم؟ به فکر همه بچه خوش تيپ هاي تهران مي افتم که زندگي و شادي شان را دارند و در کنارش روزه شان را مي گيرند و با علي و حسين هم حال شان را مي کنند. به طرف ضريح مي روم و دست به ضريح مي زنم. محکم بغلش مي کنم. حس خوبي دارم. خوب بود. نمي ترسم. آقاي علي[ع] من از شما نمي ترسم. من با شما رفيقم، کلي با شما در اين سالها حال کردم، کلي به نام شما قسم خوردم، حالا آمدم که شما را ببينم، نه مي خواهم از شما استفاده کنم و نه مي خواهم از شما شفا بگيرم و نه مي خواهم کاري کنيد که پولدار شوم. همين، يک قرار ساده داريم که همديگر را ببينيم.

شب بيست و يکم

 مدتها بود که به يادت نبودم. اما دو سه شبي است که دائما دارم به تو فکر مي کنم، به تمام ماجرايي که در اين روزها براي تو پيش آمد و حادثه اي که اتفاق افتاد.

 ماجراي عجيبي بود. آن سه تن تصميم گرفتند علي را از بين بردارند، هر سه مظاهر قدرت و ثروت عرب بودند، کسي را يافتند که جزو متعصب ترين مردمان بود و جز با نماز و روزه و اطاعات از خداوند

 روزگارش طي نمي شد، اين عرب متعصب کينه توز که بر عدالت علي خروج کرده بود، تحت تاثير وسوسه هاي زني که تمام وجودش کينه و انتقام بود، همه چيز را براي قرباني کردن عدالت آماده کرد. شمشيري تيز و قلبي پر از کينه و مغزي پراز ناداني، علي با شمشير جهالت و کينه و تعصب کشته شد.

داستان بي پايان شهادت علي[ع]

گاهي مي شود به اين فکر کنم که چرا اين داستان تمامي ندارد و چرا هر سال شيعيان اين ماجرا را باز مي گويند و مثل همه اين هزار و چهارصد سال به عزاي علي مي نشينند، وقتي دقيق تر فکر مي کنم، تمام سخن اين است که اگر چه شمشير علي را سالها در کف قاتلين متعصب و کينه توزش ديده ايم، اما مگر جز اين است که هر کدام از ما بخش وسيعي از آرمان هاي اخلاقي و عدالت جويانه اش را از علي[ع] گرفته است و بسياري از ما ايرانيان نيکي هاي اخلاقي را در نام و شخصيت علي خلاصه مي کنيم؟

نوشته : سيد ابراهيم نبوی

  
نویسنده : AmirRH ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ،۱۳۸٤
تگ ها :

هر دم از اين باغ بری ميرسد

هر دم از اين باغ بری ميرسد

به نظر شما ارزش نفت بيشتر است يا بيشينه تاريخی يک کشور؟ با فرهنگمان چه ميکنند؟ آنوقت به افغانها می خنديم که نتوانستند بودايشان را نگه دارند:

اکتشاف نفت به چه بهایی؟؟؟؟؟؟

اکتشاف نفت به چه بهایی؟؟؟؟؟؟

اکنشاف نفت به چه بهایی؟؟؟؟

  
نویسنده : AmirRH ; ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ،۱۳۸٤
تگ ها :

مولا علی ....

قدر شبهای قدر را بدانيم.

شهادت اميرمومنان اسوه تقوی تسليت باد

  
نویسنده : AmirRH ; ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ،۱۳۸٤
تگ ها :