و با تو ای حسين

و با تو ای حسين

و اما تو ای حسین
با تو چه بگویم؟
"شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل"
و تو ای چراغ راه
ای کشتی رهائی
ای خونی که از آن نقطه صحرا جاودان می جوشی و در بستر زمان جاری هستی و بر همه نسلها می گذری و هر زمین حاصلخیزی را سیراب خون می کنی و هر بذر شایسته را در زیر خاک می شکافی و می شکوفانی و هر نهال تشنه ای را به برگ و بار حیات و خرمی می نشانی ای آموزگار بزرگ شهادت برقی از آن نور را بر این شبستان سیاه و نومید ما بیفکن قطره ای از آن خون را در بستر خشکیده و نیم مرده ما جاری ساز و تفی از آتش آن صحرای آتش خیز را به این زمستان سرد و فسرده ما ببخش.

ای که مرگ سرخ را بر گزیدی تا عاشقانت را از مرگ سیاه برهانی تا با هر قطره خونت ملتی را حیات بخشی و تاریخی را به طپش آری و کالبد مرده و فسرده عصری را گرم کنی و بدان جوشش و خروش زندگی و عشق و امید دهی.
ایمان ما ملت ما تاریخ فردای ما کالبد زمان ما به تو و خون تو محتاج است

 

  
نویسنده : AmirRH ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٢
تگ ها :