ابهام زدايى از جامعه مدرن ( 1 )


آنچه از پى خواهد آمد مقاله اى است كه استاد دكتر عزت الله فولادوند هفته گذشته (۱۱ ارديبهشت) در انجمن جامعه شناسى ايران عرضه و ايراد كرد. اين انجمن كه چندى است «فهم مدرنيته» را موضوع خطابه هاى هفتگى خود قرار داده است در آخرين نشست خود، ميزبان فولادوند بود تا به روايت وى، راهى به رازهاى جهان مدرن و تفاوت آن با جهان سنتى بيابد.


۱- مقدمه
«مدرن» و «مدرنيته» و «مدرنيسم» و «مدرن سازى» واژه هايى است كه امروز در سراسر دنيا بر زبان همه جارى است. «وضع مقابل» يا «آنتى تز» آنها، «سنت» و «سنتى» و «سنت گرايى» است. از حدود ۵۰۰ سال پيش، بيشتر جنگها و ستيزه ها كه امروز شايدبه اوج خود رسيده اند از تقابل و تعارض ميان هواداران هر يك از اين دو دسته تصورات، مايه مى گيرند. اين ستيزه ها اكنون مدتهاست كه از حوزه بحثهاى علمى و فلسفى خارج شده اند و پا به عرصه مه آلود و
تيره و تار ايد ئولوژى گذاشته اند و همين البته نه تنها بر ابهام و آشفته فكريها افزوده، بلكه به همان نسبت آتش جنگها را هم مطابق معمول شعله ور تر كرده است. نه فقط دقت و صحت معانى، بلكه در پى آن امروز جان انسانها قربانى چنين آشفته فكريهاست. بارزترين و شديد ترين نمود اين مبهم انديشى ها، جدال تلخ و متأسفانه گاهى خونينى است كه در حال حاضر در گوشه و كنار دنيا ميان بنياد گرايان و تجدد خواهان جارى است. بنابراين، با فرض اينكه تحصيلكردگان و روشنفكران مى توانند و مى بايد در بقيه جامعه تأثير بگذارند و در تنوير افكار مؤثر باشند، شايد شايسته ترين جا براى بحث و مآلاً روشن ساختن انديشه ها و معانى، محيط دانشگاه است، و امروز مى خواهم مطالبى درباره ماهيت و ويژگيها و ساختار جوامع سنتى و مدرن عرض كنم و اميدوارم اين سخنان براى رفع ابهامات و مآلاً راهيابى در اين آشفته بازار، كمكى ولو مختصر باشد.

۲- انقلاب مدرنيته
نخستين موضوعى كه بايد درك و پذيرفته شود اين است كه مدرنيسم و مدرن سازى دست در دست صنعت گسترى پيش رفته است و اين دو لازم و ملزوم يكديگر بوده اند. به مدرنيته بايد در چارچوبى نگريست كه پيش از آن جريان داشته است. اگر در مقام تشبيه، زمانى را كه براى تكامل اجتماعى بشر تا امروز لازم بوده ۱۲ ساعت تخيل كنيم، دنياى صنعتى مدرن نماينده بيش از پنج دقيقه آخر آن نيست. بيش از پانصد هزار سال، گروههاى كوچك آدميان ابزارى بجز پاره هاى سنگ و پيوندى به غير از بستگى هاى ساده خانوارى نداشتند و كارشان فقط شكار و ميوه چينى بود. ولى از حدود دوازده هزار سال پيش، كم كم شروع به كشت و اهلى كردن بعضى جانوران كردند و بدين ترتيب انقلاب نوسنگى به وجود آمد. آن گروههاى كوچك سرگردان به تدريج ساكن شدند و جماعات روستايى تشكيل دادند. گاو آهن اختراع شد و بهره ورى از زمين را يكهزار برابر كرد. براى نخستين بار توليد مواد غذايى از سطح بخور و نمير بالاتر رفت و جمعيت رو به افزايش گذاشت. بخشى از افراد از دغدغه روزانه سير كردن شكم فراغت يافتند و پيشه ور و سوداگر و كاهن و مأمور اداره امور شدند و به اين نحو تقسيم كار پديد آمد. از حدود شش هزار سال پيش، شهرها به وجود آمدند كه البته مستلزم امورى مانند بازرگانى و بازار و وضع قوانين و تأسيس حكومت و ايجاد نيروهاى مسلح بود.
تا پيش از عصر صنعتى، پايه و اساس همه تمدنها، تكنولوژى و سازمان اجتماعى عصر نوسنگى بود. از چين و هند تا يونان و روم و از بين النهرين و مصر در هزاره هاى سوم و دوم پيش از ميلاد، هر تمدنى با اضافات و تغييرات مختصر كمابيش بر همان شالوده
پى ريزى شده بود. اين وضع حتى در قرون وسطا نيز ادامه داشت، تا قرن هاى ۱۷ و ۱۸ در اروپا كه باز بشر، پرشى ديگر قابل مقايسه با انقلاب نوسنگى كرد. انقلاب صنعتى يكى از دو انقلاب عظيمى بود كه بشر از دوران شكار و ميوه چينى موفق به آن شد. انقلاب نوسنگى به شهر نشينى انجاميد. انقلاب صنعتى آدمى را به چنان سطحى از پيشرفت تكنولوژى رساند كه محيط مادى را دگرگون كرد. تمدن نوسنگى هرگز از زير ساختهاى محدود اقتصادى و فنى فراتر نرفت. تمدن صنعتى حد و مرز نمى شناسد.
جامعه مدرن به معناى جامعه صنعتى است. مدرن سازى جامعه پيش از همه چيز مستلزم صنعتى كردن جامعه است. هر خصوصيت مدرنيته مرتبط با دگرگونيهاى ناشى از صنعتى شدن جامعه است كه هنوز بيش از دو قرن از عمر آن نمى گذرد. هرگاه دگرگونيهاى اقتصادى، اجتماعى، سياسى و فرهنگى برخاسته از صنعت گسترى عارض بر جامعه شد، آن جامعه مدرن مى شود. بايد توجه داشت كه مدرن شدن و مدرن سازى جريانى توقف ناپذير و نامحدود است. گويى نوعى ساز و كار ذاتى در تار و پود جامعه مدرن تعبيه شده است كه مانع رسيدن آن به توازن و آرامش مى شود. رشد جامعه مدرن هرگز يكدست نيست. هميشه گروههاى پيشرفته و واپس مانده در آن وجود دارند، و اين يكى از علل كشمكش و تنش در جوامع مدرن است. عدم توازن و ناهماهنگى فقط به درون كشورها محدود نيست، و دامنه آن به سراسر جهان كشيده مى شود و در نظام جهانى در روابط بين دولتها بى ثباتى ايجاد مى كند.
مدرن سازى ظاهراً دو مرحله دارد. در مرحله اول با جريانى زورمند به پيش مى رود و برمقاومتها چيره مى شود. ولى از نقطه اى به بعد، ناخرسنديها به علت بالا رفتن سطح توقعات ناشى از موفقيتهاى اوليه مدرن سازى، رو به گسترش مى گذارند و اجابت آن توقعات بتدريج دشوار تر مى شود. ولى به هر حال، در جامعه مدرن از چالش و واكنش گزيرى نيست، و آنچه شگفتى بر مى انگيزد اين است كه بشر چگونه توانسته بر پايه مدرن سازى بر اين همه مشكلات عميق و وسيعى كه از هزاران سال پيش دامنگير او بوده است فائق بيايد.

3- منشأ جامعه مدرن
درست روشن نيست كه جامعه صنعتى چگونه از بطن بعضى از جوامع كشاورزى زاييده شد، ولى روشن است كه اين جريان در فاصله قرنهاى ۱۶ و ۱۸ از كشورهاى اروپاى شمالى، بويژه از انگلستان و هلند و شمال فرانسه و شمال آلمان، آغاز شد. شگفت اينكه اروپاى شمالى در قرن شانزدهم نه تنها از تمدن اسلامى
و تمدن چين، بلكه از تمدن حوزه مديترانه هم عقب تر بود. يكى از دلايلى كه داده شده، همان دليل معروفى است كه ماكس وبر در كتاب «اخلاق پروتستان و روح سرمايه دارى» اقامه كرده است. وبر مى گفت كاتوليسيسم ذاتاً مذهبى و «آنجهانى» و متوجه آخرت است، ولى پروتستانتيسم عمدتاً «اينجهانى» است و به سختكوشى و امساك و عقلانيت ارج مى گذارد و كار را نوعى عبادت مى شمارد و با تكيه بر اين اصول اخلاقى توانسته سرمايه دارى صنعتى را پى ريزى كند. بعضى از محققان بعدى اين اشكال را به وبر وارد كرده اند كه سرمايه دارى و صنعت پيش از پروتستانتيسم پاگرفته بودند. ولى به هر حال، سازگارى ذاتى سرمايه دارى صنعتى و مذهب پروتستان، صرف نظر از تقدم و تأخر، بسيار چشمگير است. عده اى ديگر از صاحبنظران، عنصر عقلانيت در پروتستانتيسم را با رشد و تكامل علوم جديد پيوند داده اند كه مركز مهم آن در قرن ۱۷ انگلستان و فرانسه و هلند بود. روش علمى در آن مناطق كم كم از قرن ۱۸ از علوم طبيعى به علوم اجتماعى، بخصوص اقتصاد و جامعه شناسى، تعميم داده شد و از آن پس نگرش سرد و بيطرف علمى ويژگى جامعه مدرن به تفكيك از جامعه سنتى قرار گرفت. كشف سرزمينهاى جديد و ايجاد مستعمرات و مهاجرنشينها نيز عامل ديگرى بود كه به ثروت و قدرت غرب افزود. حاصل اين عوامل ، پيدايش انديشه پيشرفت نامحدود بشر و مدرنيسم بود و باعث اين تصور غرور آميز شد كه غرب پيشاهنگ بقيه دنيا در طريق ترقى است. نمونه اين افكار جمله معروف كارل ماركس در قرن نوزدهم است كه نوشت: كشورى كه از نظر صنعتى رشد پيدا كرده باشد به كشورهاى رشد نيافته نشان مى دهد كه فرداى آنها چگونه خواهد بود.
مجموعه اين عوامل به انفجار هايى در اواخر قرن ۱۸ انجاميد كه به سياست و اقتصاد چهره مدرن دارد. نخستين انفجار در پى دو انقلاب آمريكا و فرانسه روى داد. از آن زمان تا امروز، تقريباً همه متفكران سياسى به رغم اختلافهاى مسلكى بر اين عقيده بوده اند كه مشروعيت حكومت از اراده مردم نشأت مى گيرد و اراده مردم بايد در چارچوب قوانين اساسى دموكراتيك متبلور شود. دولت دموكراتيك مبتنى بر قانون اساسى امروز تنها شكل مشروع حكومت مدرن است. حتى دولتهايى كه از اين قاعده عملاً منحرف مى شوند _ مانند دولتهاى كمونيست يا رژيمهاى نظامى يا حكومتهاى انقلابى _ امروزه يا بايد از اساس انكار كنند كه حكومتشان دموكراتيك نيست، يا به عذرهايى از قبيل وجود اوضاع خاص و فوق العاده متشبث شوند و بگويند هدفشان در نهايت دموكراسى كامل است. اين انكارها و عذرها خود بهترين دليل بر استحكام و قدرت آرمان دموكراسى در جامعه مدرن است، حال آنكه در جوامع سنتى اصولاً نيازى به اينگونه طفره ها ديده نمى شد.
عنصر ديگر در مدرنيسم سياسى، حق حاكميت ملى بوده است. بنا به اين اصل، حكومت قدرت هاى بيگانه بر هيچ ملتى مشروع و طبيعى نيست. فقط دولتى مشروعيت دارد كه در آن، مردمى داراى فرهنگ و سرزمين مشترك ، خود بر خويش حكومت كنند. البته در دولت هاى متشكل از اقوام يا (به قول كمونيست ها) خلق هاى مختلف، هنوز اين مشكل به جاى خود هست كه ويژگى هاى قومى كدام يك از اقوام بايد اساس دولت تك مليتى (nation-state) قرار بگيرد. ولى در اينجا نيز مانند قضيه دموكراسى، صرف نظر از دشوارى هاى عملى، آنچه اهميت دارد آرمان مليت و حاكميت ملى است كه اكنون در هر پنج قاره به صورت نيرويى مقاومت ناپذير درآمده است.
انفجار دومى كه به آن اشاره كرديم و به جامعه مدرن شكل داد، انقلاب صنعتى انگلستان در اواخر قرن ۱۸ و در سراسر قرن ۱۹ بود كه تا مدت ها مدلى براى صنعت گسترى در جهان قرار گرفت. از آن پس، مطلب اين بود كه هر كشورى كه بخواهد از خطر واپس ماندگى محفوظ باشد، بايد صنعتى شود. مدل انگليسى بعدها از اعتبار كلى و قابليت تعميم افتاد، ولى برخى از خصوصيات آن هنوز برجاست، از جمله: جابه جايى جمعيت از روستاها به شهرها، تمركز كارگران در شهرهاى صنعتى و كارخانه ها و جدا شدن زندگى خانوادگى از زندگى شغلى. ناظرانى مانند توك ويل و ماركس و انگلس وقتى به دگرگونى هاى ناشى از صنعت گسترى در انگلستان مى نگريستند، تصوير روندهاى آينده جهان را مى ديدند. يكى از نتايج تعميم تجربه انگلستان، پيش بينى تغييراتى بود كه نه تنها در اقتصاد و تكنولوژى، بلكه در عرصه سياست و جامعه و فرهنگ دير يا زود در همه جا در نتيجه مدرن سازى روى خواهد داد. دترمينيسم ماركس كه يكى از جنبه هاى تفكر اجتماعى مدرن به شمار مى رود، از اين منظر نيز قابل مطالعه است.

۴-ماهيت جامعه مدرن
از قديم گفته اند كه هر چيز را در مقايسه با ضد آن بهتر مى توان شناخت. فهم جامعه سنتى كشاورزى براى تحليل جامعه صنعتى مدرن ضرورى است. جامعه مدرن به تدريج از بطن نظامى بيرون آمد كه ۵۰۰۰ هزار سال پايدار مانده بود و آنچه عمدتاً به آن شكل داد نفى آگاهانه يا ناآگاهانه روش ها و عادت هاى جامعه پيشين بود. قدرت مدرنيته هميشه همان قدر از نوآورى هاى آن سرچشمه گرفته است كه از طرد و نفى آنچه قبلاً جريان داشت.
اگر بخواهيم ويژگى هاى ذاتى جامعه مدرن را در مقابل جامعه سنتى به اجمال متذكر شويم، اين چند قلم بايد در صدر فهرست بيايند:
۱)اصالت فرد در مقابل اصل قرار دادن گروه يا جماعت در جامعه سنتى كشاورزى؛
۲)تخصصى شدن و تفكيك وظايف در نظام اجتماعى و تقسيم كار در مقابل جامعه سنتى كه خانواده در آن واحدى است در عين حال هم براى توليد، هم براى مصرف، هم براى روابط اجتماعى و هم براى تصميم گيرى؛
۳) نهادهاى جامعه مدرن، به جاى اينكه مانند جامعه سنتى رسوم و عادات و سنت ها را راهنما قرار دهند، به راهنمايى قواعد و مقرراتى اداره مى شوند و پيش مى روند كه مقبوليت و مشروعيتشان از يافته ها و روش هاى علمى نشأت مى گيرد؛
۴)نهادهاى جامعه مدرن به جاى اينكه مجرى فرمان هاى شاه يا هر شخص خاصى باشند و وديعه اى الاهى تلقى شوند، بر طبق دستورهاى عامى عمل مى كنند كه كارشناسان و متخصصان هر رشته انشاء كرده اند. مواردى كه شمارش كرديم البته همه ويژگى هاى جامعه مدرن را در بر نمى گيرند. ولى تضاد آن را با جامعه سنتى نشان مى دهند و آشكار مى كنند كه وقتى مردم از جامعه مدرن و مدرن سازى سخن مى گويند، چه چيزهايى عموماً در نظر دارند ولو قادر به استقصا و تجزيه و تحليل كامل موارد نباشند. بديهى است مدرن سازى بعضى نتايج نيز به دنبال دارد كه بسته به ارزش هاى هر كس ممكن است مثبت يا منفى تلقى شوند، ولى به هر حال اشاره اجمالى به آنها بى مناسبت نيست. مهمترين اين پيامدها دگرگونى اقتصاد، افزايش جمعيت، شهرنشينى، تغيير مقام خانواده، اهميت فزاينده كار، سكولاريسم و عقلانيت است.

  
نویسنده : AmirRH ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥
تگ ها :