آخرين حرف : با تو ای مهربان ( ۲ )

ايمان و دوست داشتن ! اين دو بس است. نان ؟ من هيچ گاه گرسنه نبوده ام. آزادی ؟ همين است آنچه ندارم . فرهنگ ؟ خدا را سپاس که غنی ام آنقدر که جهان را و تاريخ را و جامعه را و فلسفه و علم و دين را و انسان را و ميراث انسان را و انساهای بزرگ و خوب را در هرکجا ی زمان و زمين بوده اند و هستند بفهمم و بشناسم.نه زياد همين قدر که نادانی و بی شعوری چهره ام را ترحم انگيز و رقت بار نکرده باشد. ايمان ؟ زندگی ام مگر جز در آن گذشته است و لحظه ای را جز برای آن زيسته ام؟ حتی ايمانهايی زلال تر و قوی تر از ايمان خويش در سرزمينم پرورده ام آفريده ام بيش از ارزش و توان خويش در خلق ارزشهای تازه و مرگ ارزشهای کهنه و بد توانايی به خرج داده ام.
دوست داشتن ! وای که چقدر دل من می تواند دوست بدارد باورکردنی نیست گاه خودم می بینم و می یابم و باور نمی توانم کرد؛ یک مشت خونین و در آن این همه به اندازه تمامی گنجینه های دو عالم جواهر ! در و الماس و مروارید و زمرد و عقیق و فیروزه و به اندازه ستاره های آسمانها و ریگ بیابانها نگین انگشتر سلیمانی !



م آثار ۱ - ص ۲۶۱   

نویسنده : AmirRH ; ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸۱
تگ ها :